بر بلندای آسمان

مرا از زمین بر بلندای آسمان / بُرد قدرت غزل‌های نسروده‌ام ...

برای رفتگان

زندگی ها جریان دارد ...
آدم ها می‌آیند و می‌روند ...

در این یک سالی چه کسانی که بین ما بودن، الان دیگر نیستند.


مرگ زندگی دوباره هست.


پدربزرگ‌ها ، مادربزرگ‌ها ، اقوام و بستگان، اهالی محل ...
یاد همه شون 
 

یاد کسانی که از شروع جنگ ۱۲روز سال گذشته تا امسال از دست دادیم!!!

یک سال گذشت

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ

 

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

 

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می‌ماند

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

 

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی‌ها داد

 

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

سهراب سپهری

تنهای تنها

 

من از این تنهایی ، دلم می‌گیرد

درست مثل کودکی که از دهلیز می‌ترسد

 

از این همه اتفاقات تلخ ، غمزده‌ام 

از این کابوس وحشتناک ، آیا بیداری هم هست 

 

نمی‌دانم ...

تنها چیزی که کمی مرهم شده، این دست خداست

قالی

.

زندگی، مثل بافتن یک قالیست 

نه همان نقش و نگاری که خودت می‌خواهی!!!

نقشه را اوست که تعیین می‌کند.

تو در این بین فقط می‌بافی!!!

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار 

قالی زندگیت را نخرند...